تبليغاتX
به تو که هرگز نمیدانی....
میدونی وقتی خاطره ها بهت حجوم میارن چی میشه؟
وقتی یادش داغونت میکنه وقتی یاد نگاش یاد اون زنگ ملایم صداش نبودش رو به رخت میکشه چی میشه؟
نه میدونم نمیدونی میدونم از درکش عاجزی وقتی صورتت خیس خیس میشه تازه میفهمی چی شده انگار یه سطل
آب روی ذهن بیهوشت بریزن و تو تازه به خودت بیای.... اون موقع تازه میفهمی چی میگم
وقتی رنگ خاطرات قشنگش تموم روزای عمرتو ظلمت میکنه وقتی تو خیالت کنارشی اما فقط یه سرابه خورد
میشی میشکنی از همه چیز میبری ....... وقتی نیست میگی نیست اما مگه یادش ولت میکنه مگه میتونی فراموش
کنی و به خودت بقبولونی اون موقع که بود رویا بود وحالا زمان بیداری فرا رسیده
نه نمیشه نمیتونی باور کنی نمیتونی نبودش رو بپذیری
اون وقتی رفت نفهمید چی کار میکنه بعد ها هم که فهمید چه کرده دیگه دیر شده بود یه ذهن با خیالش مرده بود
و فقط یه جسم مونده بود که ارزشی نداشت
میدونی شبا چقدر براش سخت میگذره.... میدونی تا خود صبح اسمتو زمزمه میکنه تو خیالش باهات حرف میزنه
بغلت میکنه سرشو رو شونه های خیالت می ذاره و تموم سالهای تنهایشو برات گریه میکنه.....تا صبح از این دنده
به اون دنده میشه .... بلند میشه تو جاش میشینه در قوطی سیگارشو باز میکنه یکی بر میداره روشن میکنه ....و
عمیقترین پکای عالمو به لب سیگار میزنه با حسرت سیگار میکشه به سرخی آتیش سیگار نگاه میکنه بعد میگه
نه دل من از اونم سرختره سوزانتره وعشقم به داغی همون آتیشه بعد وقتی به خودش میا د میبینه زیرسیگاری
پر از ته سیگارای سوختست اما ظرفیتش پره مثل دلش.....میدونم که اینارو نمیدونی میدونم برات سخته باور کنی
یکی اینجوری خودشو اسیرت کرده همه چیزشو باخته جز تو و خاطرات قشنگتو... جز تو و روزایی که دیگه
تکرار نمیشن....امشبم یادش اومده مثل شبای دیگه حتی یه شبم تنهام نذاشته غصه هاش از خودشم وفادارترن
هر شب میانو منو با خودشون تا جایی میبرن که نمیدونم کجاست انتهای بی انتهایی... انتهای تنهایی و درد و من
تا ته خط همسفر همیشگی غصه هاشم دلتنگ صدای آرامبخشش دلتنگ اون عمق نگاش که منو تا ته وجودم
میسوزونه....آخ که چقدر دلم برات تنگ شده کاش الان اینجا بودی و میداشتی که باهات حرف بزنم اما این برام
شد یه آرزو یه آرزوی محال که شاید هیچ وقت واقعی نشه
اما من واقعیم تو هم همینطور ولی این وسط تنها این علاقه بود که برات غیر واقعی بود
اما برای من همه چیز
+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط نیکتا  | 

به سلامت به خدا میسپارمت

اینک اینجا از تو

تنها میراثی از عشق برای من مانده

ولحظه لحظه هایم

هنوز به یاد تو میگذرد

دستهایم پر از جای خالی توست

وباز من ماندمو این بخت هرجایی

که از زنان خیابانی هم

روسپی تر بود

+ نوشته شده در  87/07/23ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط نیکتا  | 

تو گذشتی از منو احساس من

از منو قلبم که پر بود از تو و چشمان تو

یاد چشمانت همیشه با من است

که گرفتی از منش

من به چشمان تو عادت داشتم

من در عمق چشمهایت رازهائی داشتم

من گناه چشمهایت را نمیبخشم

من یکی مثل ترا هرگز نمیبخشم

تو شدی آغاز دیگر

ومرا بردی به دردو انزوا

آن نگاه ساده ات

دست از خیالم بر نمیدارد

من ترا

ای باعث این ماجرا

هرگز نمیبخشم

 

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 3:13 قبل از ظهر  توسط نیکتا  | 

کارگردان صحنه زندگیم منم

هر وقت بخوام

به هر کسی

رل

میدم

هر وقت بخوام هر کسی رو

راه

میدم

+ نوشته شده در  87/05/16ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط نیکتا  | 

درسهای مهم زندگی
>  
>  
>  
> نخستين درس مهم - زن نظافتچى
>
> من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز
> سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال
> آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر
> کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن
> داشته است. سوال اين بود: ?نام کوچک
> زنى که محوطه دانشکده را نظافت
> می‌کند چيست؟?
> من آن زن نظافتچى را بارها ديده
> بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو
> گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا
> نام کوچکش را از کجا بايد
> می‌دانستم؟
> من برگه امتحانى را تحويل دادم و
> سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست
> قبل از آن که از کلاس خارج شوم
> دانشجويى از استاد سوال کرد آيا
> سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات
> محسوب می‌شود؟
> استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما
> در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى
> ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم
> هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما
> می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که
> می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به
> آن‌ها باشد.
> من اين درس را هيچگاه فراموش
> نکرده‌ام.
>
> دومين درس مهم- کمک در زير باران
> يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر،
> يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در
> کنار يک بزرگراه و در زير باران
> شديدى که می‌باريد ايستاده بود.
> ماشينش خراب شده بود و نيازمند
> استفاده از وسيله نقليه ديگرى
> بود. او که کاملاً خيس شده بود
> دستش را جلوى ماشينى که از روبرو
> می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين
> که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک
> به او توقف کرد. البته بايد توجه
> داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و
> اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و
> سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد
> جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل
> ماشينش برد تا از زير باران نجات
> يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به
>  ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک
> تاکسى براى زن گرفت و او را کمک
> کرد تا سوار تاکسى شود.
> زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از
> مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را
> پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در
> خانه بود که صداى زنگ در برخاست.
> با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون
> رنگى بزرگ برايش آورده‌اند.
> يادداشتى هم همراهش بود با اين
> مضمون:
> ?از شما به خاطر کمکى که آن شب به
> من در بزرگراه کرديد بسيار
> متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم
> که روح و جانم را هم خيس کرده بود.
> تا آن که شما مثل فرشته نجات سر
> رسيديد. به دليل محبت شما، من
> توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى
> همسرم و درست قبل از اين که چشم از
> اين جهان فرو بندد در کنارش باشم.
> به درگاه خداوند براى شما به خاطر
> کمک بی‌شائبه به ديگران دعا
> می‌کنم.?
> ارادتمند
> خانم نات کينگ‌کول
>
> سومين درس- هميشه کسانى که خدمت
> می‌کنند را به ياد داشته باشيد
> در روزگارى که بستنى با شکلات به
> گرانى امروز نبود، پسر ١٠
> ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد
> و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى
> سفارش گرفتن سراغش رفت.
> - پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند
> است؟
> - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
> پسر کوچک دستش را در جيبش کرد،
> تمام پول خردهايش را در آورد و
> شمرد. بعد پرسيد:
> - بستنى خالى چند است؟
> خدمتکار با توجه به اين که تمام
> ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون
> قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز
> ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى
> گفت:
> - ٣٥ سنت
> - پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و
> گفت:
> - براى من يک بستنى بياوريد.
> خدمتکار يک بستنى آورد و
> صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و
> رفت. پسر بستنى را تمام کرد،
> صورت‌حساب را برداشت و پولش را به
> صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.
> هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن
> ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه
> روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥
> سنت براى او انعام گذاشته بود.
> يعنى او با پول‌هايش می‌توانست
> بستنى با شکلات بخورد امّا چون
> پولى براى انعام دادن برايش باقى
> نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و
> بستنى خالى خورده بود.
>
> چهارمين درس مهم- مانعى در مسير
> در روزگار قديم، پادشاهى سنگ
> بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار
> داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا
> ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير
> بر می‌دارد. برخى از بازرگانان
> ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به
> کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و
> به راه خود ادامه دادند. بسيارى از
> آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه
> گفتند که چرا دستور نداده جاده را
> باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى
> به سنگ نداشتند.
> سپس يک مرد روستايى با بار
> سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش
> را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير
> سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را
> به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور
> زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد
> بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ
> بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر
> دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد
> متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در
> زمين فرو رفته است. کيسه را باز
> کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و
> يادداشتى از جانب شاه که اين
> سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از
> جاده کنار بزند. آن مرد روستايى
> چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما
> نمی‌دانيم!
> هر مانعى= فرصتى 

+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط نیکتا  | 

کاش بودی و میدیدی

من چگونه

در خلوت خود

بی صدا

نفسهای ترا

بوسیدمو

بوییدمو

نگفتم

 

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط نیکتا  | 

گلواژه های زندگی

زندگی کوتاهتر از آن است که با افسوس از خواب برخیزیم.

کسانی را که با شما خوب رفتار میکنند دوست بدارید.

کسانی را که با شما بد رفتاری میکنند به دست فراموشی بسپارید.

باور داشته باشید که هر رویدادی به دلیل خاصی اتفاق میافتد.

اگر فرصت دوباره ای فرارویتان قرارگرفت دو دستی آنرا بچسبید.

هیچکس نگفت که زندگی آسان است، اما گفته اند که ارزش زیستن را دارد.

دوستان مانند بادکنک هستند. اگر از دستشان بدهید دیگر هرگز نمیتوانید دوباره بدستشان بیاورید.

بهمین دلیل است که من ریسمان ترا به قلبم گره زده ام تا هرگز از دستت ندهم.

ترجمه: فــــرخ جــــاوید

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط نیکتا  | 

من به یک سیب

که در دست کس دیگر بود

وحریصانه بر آن گازی زد

دل بستم

ونمیدانستم

این همان میوه ممنوعه باغ ملکوت است

که آدم خوردش

وبهشتش گم شد

ومن ساده

به معصومیت سیب گرفتار شدم

منهم انسان شدم و

رانده ز دیدار

در یار شدم.

+ نوشته شده در  87/03/11ساعت 3:1 قبل از ظهر  توسط نیکتا  | 

نفسهایی که تا امروز کشیده ام

مهم نیستند

کاش فقط اینرا میدانستی

که با هر نگاهت

چند بار

نفسم را بریده ایی

تقدیم به باران(عشق آسمانی)

+ نوشته شده در  87/03/10ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط نیکتا  | 

بعضی وقتها لازم است

که با عزراییل

قمار کرد

اما فقط به قیمت عشق تو

+ نوشته شده در  87/03/09ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط نیکتا  | 

بال هايت را كجا گذاشتي ؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...

 

+ نوشته شده در  87/03/07ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط نیکتا  | 

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد .
ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود
و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود
كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .

بالاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت :

من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم .
سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .

با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده .
يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود .
اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است
. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد .
اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت
و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت .
در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد .
در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت .
روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .


╩ چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!! ؛
+ نوشته شده در  87/03/07ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط نیکتا  | 

THE BUTTERFLY AND THE COCOON
 
پیله و پروانه
 
A small crack appeared on a cocoon
 
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد
 
A man sat for hours and watched carefully the struggle
of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.
 
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن ار سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد
 
Then the butterfly stopped striving it seemed that she was
exhausted and couldn't go on trying.
 
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده
و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد
 
The man decided to help the poor creature.
He widened the crack by scissors.
the buterfly came out of cocoon easily, but
her budy was tiny and her wings were wrinkled.
 
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد
پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش پروکیده بودند
 
The man continued watching the butterfly.
He expected to see her wings become expanded to protect her body.
But it didn't happen!
 
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثۀ او محافظت کند
! اما چنین نشد
 
 
As a matter of fact, the butterfly had to crowl
on the ground for the rest of her life, for she could never fly.
 
در واقع پروانه ناچار شد همۀ عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند
 
The kind man didn't realize that God had arranged the limitation of cocoon,
and the struggle for butterfly  to get out of it, so that a certain fluid
could be discharged from her body to enable her to fly afterward.
 
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را
خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد
 
Sometime struggling is the only thing we need to do.
 
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم
 
If God had provided us with on easy life to live without any difficults,
then we became paralysed, couldn't become stronge,
and could not fly.
 
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشگلی زندگی کنیم، فلج می شدیم
به اندازۀ کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم
 
I asked for strenght, and
He provided me with enough difficulties to become srtong.
I asked for knowledge and
He provided me with problems to solve.
 
من نیرو خواستم و خداوند  مشگلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم
من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد
 
I asked asked for prosperting and promotion, and
He provided me with ability to think and hands to work.
I asked for bravery, and
He provided me with obstacles to overcome.
 
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم
 
I asked for motivation, and
He showed me people who needed help.
I asked for love  and
He provided me with opportunity to give love to others.
 
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم
 
I didn't get what I wanted...
but
I was provided with what I needed.
 
... من به آنچه خواستم نرسیدم
اما
آنچه نیاز داشتم، به من داده شد
 
Don't worry, fight with difficulties and
be sure that you can prevail over them.
 
نترس، با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی
 
 
از کتاب پیله و پروانه پرستو ابراهیمی
 
+ نوشته شده در  87/03/07ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط نیکتا  | 

                                       

 

 

وقتی دو سه سالم بیشتر نبوده و مامانم منو میبره حموم..یبار 

با کف صا بون شروع میکنه برام حباب درست کردن و از     

من میپرسه این چیه؟.... ومن با همون زبون بچگونه میگم..

عشق  دیده(دیگه).......                                                

نمیدونم بعضی وقتا به خودم میگم آخه یه بچه دو سه سالرو چه

به این حرفای گنده تر از دهنش... شاید اگه همون موقع یکی  

میزد رو دستم یا تو دهنم امروز اینجوری نمیسوختم.   

+ نوشته شده در  87/01/15ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط نیکتا  | 

 

+ نوشته شده در  87/01/10ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط نیکتا  |